بدون عنوان
النا خانوم 5ماهش تموم شده وقتی واسه واکسن 4 ماهگی رفته بودم بهداشت گفت که یه خورده وزنت کمه اخر 4ماهگی 5600 بودی فنچولی دیگه چیکار کنم منم عزممو جزم کردم که هر جور شده چاق بشی به خاطر همین آخر 5 ماهگی اولین غذا رو بهت دادم اون لحظه قیافت تماشایی بود اولین قاشق فرنی رو که خوردی حالت بد شد ولی قاشقای دیگه رو با اشتها میخوردی خدا کنه که غذا رو دوست داشته باشی میمی که زیاد نمیخوری از بس بازیگوشی اینم النایی وقتی فرنی میخوره را ...
نویسنده :
بیتا
1:06
ببخش مرا واجازه بده من نیز باتو بزرگ شوم
النای من فرشته معصوم کوچک که این روزها بزرگتر شدنت خبر از دنیای جدیدی میدهدکه قرار است تجربه کنی النا آمدنت فقط برایم مادر شدن را نیاورد همه ارزشهای انسانی وهمه انچه آموخته بودم را فرا گرفت تو فقط یک کودک در دامان من نیستی تو گنجینه ای هستی که خداوند به امانت به ما سپرد ومن وپدر هر آنچه باید برای درخشش تو انجام میدهیم اما میترسم ,میترسم محبتهاواحساساتم دری برویت ببندد میترسم آنقدر عاشقت باشم که عشق نباشد,بندی شوم نگذارم پرواز کنی ناز من اگر روزی بر تو خروش گرفتم مرا ببخش اگر روزی دریاچه صبرم دریا نشد تو صبوری کن دنیای من ,آهنگ مادری من طوفانی نیست ...
نویسنده :
بیتا
3:13
خاطره زایمان
روز 29 اردیبهشت بود همیشه دوست داشتم که اردیبهشتی بشی دکتر واسه 6خرداد وقت سزارین داده بود از صبحش من یه خورده درد داشتم خونه عزیز بودیم اخه 1ماه آخر رفته بودم اونجا خلاصه اصلا فکر نمیکردم درد زایمان باشه تا عصر که هی دردا بیشتر شد عمه اینا گفتن بریم بیمارستان یه چکاپ کنیم ضرر نداره رفتیم بیمارستان بانک ملی اونجا یه خانم دکتر مهربون بود که دکتر شیفت بود معاینه کرد وگفت ضربان قلب جنین رو هم باید بگیریم خلاصه به مامان دستگاه وصل کردن وگفتن هر موقع تو تکون خوردی دکمه رو فشار بدم بعد چند دقیقه دیدم خانم دکتر وپرستاره دارن با هم پچ پچ میکنن من نفهمیدم چی میگن تا اینکه بعد از یه ربع خانم دکتر گفت نیم ساعت دی...
نویسنده :
بیتا
2:31
بدون عنوان
سلام مامان جان ببخشید که خیلی دیر اومدم برای اپدیت وبلاگت تقصیر خودته اینقدر که شیطونی تازه بعد از 3 ماه یه خورده خانم شدی الان که دارم واست مینویسم ساعت 1/30شب تازه خوابیدی الناجونم از این 3ماه واست بگم که خیلی سخت بود در کنار لذت باتو بودن شبایی که لج میکردی نمیخوابیدی فقط تا صبح گریه میکردی مامان هم از گریه تو گریه میکرد بابایی هم تا صدات رو میشنید از خواب بیدار میشد بیچاره چند شب اصلا نخوابیدتاصبح رفت سرکار بابایی مرتضی خیلی دوست داره اصلا تو دختر باباییت هستی قیافت هم که کپی باباته یه جورایی شدی هووی من از وقتی اومدی بابایی دیگه منو یادش رفته به من میگه میخواستی دختر نیاری تقصیر خودته شوخی کردم مامانی من خیلی خوش...
نویسنده :
بیتا
1:59








